پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود،
به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند
و دخترکی را دید که ستارههای دریایی را میگرفت و یکی یکی آنها را به دریا میانداخت.
پیر مرد به دخترک گفت: دختر کوچولوی احمق، تو که نمیتوانی همه این ستارههای دریایی را نجات بدهی، آنها خیلی زیاد هستند.
دخترک لبخندی زد و گفت: میدانم ولی این یکی را که میتوانم نجات دهم و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت و این یکی و به دریا انداخت و این یکی…

تاريخ : سهشنبه 21 بهمن 1393 | 18:14 | نویسنده : yas_mahdi |
ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By Pichak :.